محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
182
مناقب مرتضوى ( فارسي )
بزرگ مىدانى و مرا خردسال مىخوانى ؛ مگر روى در فراموشى آورده و از احوال و اهوال دشت ارژنه فراموش كرده و آگاه نيستى از آنكه چه كس در نجات به روى تو بگشاد و كه تو را از شرّ شير محفوظ داشت و از سر نو حيات داد ؟ سلمان متحير گرديد ! گفت : يا امير المؤمنين ، از قضيهء دشت و شير بيان نماى و به مصقلهء تقرير ، زنگ غفلت از دلم بزداى . فرمود : تو در ميان آب بودى و از بيم شير جزع و فزع مىنمودى ؛ در آن حال روى به دعا آوردى و از براى نجات دعا كردى ، دعاى تو به اجابت مقرون گرديد . من آنجا در گذر بودم و در آن صحرا عبور مىنمودم . من بودم آن سوار كه زره بر كتف داشت و تيغ در كف ، تيغ بركشيد و آن شير را به دو نيم گردانيد و تو را به سرمنزل نجات رسانيد . سلمان گفت : نشانى ديگر هست ؟ آن را نيز بيان فرماى و ابواب حيرت بر روى من بگشاى . امير المؤمنين يك دسته گل تر و تازهء با طراوت بىحد و اندازه از آستين بيرون آورده فرمود : اين بود هديهء تو كه به آن سوار دادى و از مساعدت او منّت بر جان نهادى . سلمان بيشتر متحير گرديد و ساعتى راه تفكر درنورديد . ناگاه هاتفى آواز داد و نقاب از روى خطاب بگشاد و گفت : اى پير متّقى ، به سوى پيشواى انبيا و مقتداى اصفيا راه بپيماى و به عرض حال زبان بگشاى . سلمان متوجه ملازمت سيّد الثقلين و مقتداء الخافقين گرديد ، ماجرا بر اين منوال به موقف عرض رسانيد كه من در انجيل نعت تو خواندم و در عرصهء محبّت تو توسن اقبال براندم و دست توجه از جميع اديان افشاندم . دين تو را از پدر خود پنهان نمودم و پيش او از اين معنى لب نگشودم . اما پدرم از حالم آگاه گرديد و در مقام كشتن من آمده مرا برنجانيد ليكن از ملاحظهء مادر من ، از كشتن حذر نمود و حيلهها مىفرمود كه مرا به قتل رساند و دل خود را از دغدغه فارغ گرداند . بنابراين به من كارهاى مشكل مىفرمود و مرا به حل مشكلات امر مىنمود . از اين سبب روى به غربت نهادم و در دشت ارژنه افتادم . چون ساعتى خوابيدم ، قضا را محتلم گرديدم . بعد از بيدارى بر سر چشمه رسيدم كه غسل كنم ، شيرى مردمخوار پيدا شده روى به من نهاد . هم بر كنار چشمه بر سر جامههاى من ايستاد . روى به سوى قاضى الحاجات آوردم ، زبان تضرّع و ابتهال گشادم و از شرّ آن شير نجات مسألت نمودم . ناگاه سوارى پيدا شده آن شير را به تيغ آبدار دو نيم كرد . از آب بيرون آمده ركابش بوسيدم و چون فصل بهار بود و صحرا از گل و رياحين خرم بود ، دسته گل برچيده هديهء سوار گردانيدم . در اين اثنا گوهر وجود آن سوار ناياب گرديد . به هر سو شتافتم ، اثرى از آن نيافتم . مدت سيصد و چند سال از اين واقعه گذشته و من در اين مدت به كسى اظهار نكردهام . الحال ، ابن عم تو به من اظهار اين قضيه نمود و ابواب تحيّر بر روى من گشود .